.......... گمنام غریب
فکر من باش پسرم آمدنت دیر شده
جای خالی تو یک بغضِ گلوگیر شده
می رسد پیکر و خاکستر گمنام ولی
به چه اندازه تنت دست خوشِ تغییرشده
پدرت گفت شهیدی ، پسرم ترسیدم
لال زبانم نکند قسمت تو تیر شده
رَخت دامادی تو بوی تو را دارد هنوز
یادگاری که به جا مانده و دلگیر شده
نکند زنده ایی و باز تو را می بینیم
نگرانم چه بگویم وَ چه تقدیر شده
خبری نیست نپرسی که چه آمد به سرم؟
مادر از زندگی و ماندن خود سیر شده
دائماََ منتظرم چشم به در برگردی
پدرت زار و پریشان و زمینگیر شده
کودکی بیش نبودی و جوانت کردم
دلخوشیهای پدر دیده به تصویر شده
خواهرت کنج اتاقت همه شب ناله کند
بی برادر شده را ناله ی شبگیر شده
خواهرت رفت ولی داغ تو مجنونش کرد
نو عروسی که بگفتند چرا پیر شده
چند سالیست پسر رفتی و گمنام شدی
نه نشانی و پلاکی و نه زنجیر شده
یک پسر بیش نبودی و پدر تنها شد
خون دل خورده و با ماتمی درگیر شده
همه جا رفتم و رفتم خبری نیست که نیست
خبری نیست فقط مادری تحقیر شده
دیده ام سو ندارد به عصا تکیه کنم
بسکه از چشم من این اشک سرازیر شده
کوچه گردی که دچار است به یک درد ((غریب))
در و دیوار و عصا جای تو دستگیر شده
ادریس حیدری (غریب)
برچسب:
نویسنده: النا شاکری