بزم غریب
من فدای نرگس و آن زلف و آن پیچیدنت
برده ای دل ای به قربان تو و خندیدنت
قهر و آشتی های تو آخر به اتمام می رسد
برده ای دل را زمن با خنده ونالیدنت
گوشهِ ی چشمی اگر باشد نگاه مست توست
سیر نمی گردم من از برق نگاه و دیدنت
دامن و شال و کلاه و موج موهای بلند
کاش نبیند گشت ارشاد اینچنین پوشیدنت
بزم عیش و نوش و دف بینم تو را با ساز و نی
تو بچرخی من ببینم خنده و رقصیدنت
آسمان آرام و شب مهتاب و دریا در سکوت
جملگی دل میدهند تا بنگرم خوابیدنت
ما دوتا قربت نشینِ شهر دوریم و (غریب)
کس نمی بیند بنوش تا بنگرم نوشیدنت
نقد آزاد
#ادریس_حیدری
#غریبِ_اصفهانی
#ششجوان
برچسب:
نویسنده: النا شاکری