خرید بک لینک

بزم غریب

من فدای نرگس و آن زلف و آن پیچیدنت

بزم غریب

برده ای دل ای به قربان تو و خندیدنت

قهر و آشتی های تو آخر به اتمام می رسد

برده ای دل را زمن با خنده ونالیدنت

گوشهِ ی چشمی اگر باشد نگاه مست توست

سیر نمی گردم من از برق نگاه و دیدنت

دامن و شال و کلاه و موج موهای بلند

کاش نبیند گشت ارشاد اینچنین پوشیدنت

بزم عیش و نوش و دف بینم تو را با ساز و نی

تو بچرخی من ببینم خنده و رقصیدنت

آسمان آرام و شب مهتاب و دریا در سکوت

جملگی دل میدهند تا بنگرم خوابیدنت

ما دوتا قربت نشینِ شهر دوریم و (غریب)

کس نمی بیند بنوش تا بنگرم نوشیدنت
نقد آزاد
#ادریس_حیدری
#غریبِ_اصفهانی

#ششجوان

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 6:50

صفحه بندی