خرید بک لینک


دل برید از من نمیدانم که مدهوش که بود

بی کس و تنها نشستم، یار تن پوش که بود

تنهای غریب

پیرهن نم دارمن شد همدم چشمان من

آن نگارین یار من منقوش و گل پوش که بود

دیدمش از دور و دانستم به دستش دیگریست

با رقیبی که نمی داند در آغوش که بود

تا گریزان شد زمن آن مهوش شیرین لقا

مانده ام در خود که این نیرنگ، با هوش که بود

خورده ام من حسرت بی همنشینی ای دریغ

خورده او جامی نمی دانم که می نوش که بود

قسمت و تقدیر نیست این ابتذال آدمیست

این بریدن را ندانستم که پاپوش که بود

شاعر گوشه نشینی سر به زانو برده است

یک (غریبی)که نمیدانند خاموش که بود

#ادریس_حیدری .ششجوان
#غریب_اصفهانی

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 9 مهر 1405 ساعت: 6:50

صفحه بندی