.... دشتِ غریب
تابِ گیسوی کمند از سر خود آویزی
زردِ پائیز قشنگی و فرح انگیزی
دلبری کن که دلم در تب تو می سوزد
بسکه در عیش مدامی و زعشق لبریزی
عاشقم می تپد این قلب تو را می خواهد
خون رگهای منی درتَنمی دهلیزی
ره همین است تومپندار گریزی از من
بهتر آنست که قاتل شوی و خون ریزی
دائماً غوطه زنم بر شب و خواب و نگهت
گُنگُ و دیوانه شوی باشرری برخیزی
تک درختی وسط دشتِ (غریب)افتادم
تو همان باغ مصفایی وحاصلخیزی
#اِدریس_حیدری
#غریب_اصفهانی
#شاعر_نوازنده
ادریس حیدری ششجوان
برچسب:
نویسنده: النا شاکری