تو نبودی و پس از تو دلِ بی تاب گرفت
چشم گریان مرا بی تو دمی خواب گرفت
خواب دیدم رخِ زیبای تو را آنسوتر
منبر ومسجد و سجاده و محراب گرفت
من و تنهایی و این ظلمت شب بی خبریم
زفراقت همه شب چهره ی مهتاب گرفت
آنقَدَر گوشه نشستم که خدا می داند
شکلِ تنهایی من را صنمی قاب گرفت
تو برو با دگری وای به حال دگری*
دلِ خونین جگری سوخت و خوناب گرفت
یادِ آن روز بخیر دیدی و گفتی که عزیز
رفتم از پیش تو اما کسِ ناباب گرفت
از دو چشمم غزلی می چکد و می گِریم
ساقی ام باده و یک مَشربِه ایی ناب گرفت
#ادریس_حیدری.
برچسب:
نویسنده: النا شاکری