روزگار از روزِ قبل هرروز بدتر میشود
حالِ این بیچارگان دائم مکدر میشود
بویِ قحطی می رسد باور کنم یا بگذرم
گفت واعظ صبربنما وضع بهتر میشود
سفره ام خالی و بچه ها نگاهم میکند
از خجالت نزد آنها صورتم تَر می شود
می نشینم گوشه ایی و اشک میریزم ببین
کودکِ بیچاره ام اینگونه پرپر می شود
پس چه شد آن وعده های آب و برق و گاز و نان
حرفهای واعظان یک زخمِ خنجر می شود
مانده ام حیران از این نیرنگ شیادان دین
با چه رویی روز بعد راهی منبر می شود
ثروت انبوه ایران را چه کردند جاهلان
این دغل بازی نهایت را چه منجر می شود
شاعرناشناس؟؟
برچسب:
نویسنده: النا شاکری