من و تو
آخر قصه رسید و من و تو ما نشدیم
گرچه ما بی کسیم ای دوست تنها نشدیم
رویِ او بوسم و بر دیده نهادم قدَمَش
عاشقِ عشوه یِ هر بی سر و بی پانشدیم
به صُراحیِ دلش شربتِ لعل نوش کنم
کوچه گردِ مِی و میخانه و هرجا نشدیم
هر کجا می نِگرَم عکس رُخش در نظرم
قصه ام وِردِ زبانهاست، ولی پیدا نشدیم
سینه ام سَخره و آن ساحل دریاست خدا میداند
ما اسیرِ شبِ طوفانیِ دریا نشدیم
#ادریس_حیدری...شش جوانی
برچسب:
نویسنده: النا شاکری