بیا مطرب بزن سازی نگو دارد بد آموزی
که خود ازدرد مهجوری بدین ساز و بدین سوزی
بیا بشکن طلسمِ غم که میسوزم زتنهایی
بزن مطرب که می خواهم به سینه آتش افروزی
در این دنیای وانفسا چه میدانی ز رسوایی
بزن بر بیوفا یاری که رفت آن عشق دیروزی
چه سخته دربه در باشی میان این همه عاشق
تمامِ روز چشمانت به کوچه یا به در دوزی
بزن مطرب بزن مطرب پریشانم نمیدانی
بگو بر یارِ دیرینم برایم یک کفن دوزی
مرا عهدیست با یارم که تا جان در بدن دارم
جدا هرگز نخواهم شد مگر در آتشم سوزی
من از طرزِ نگاه تو ندانستم چه میخواهی
ولی با یک نگاه من هزاران نکته آموزی
بزن مطرب که اِدریس آتشی بر سینه اش دارد
مرا آواره خواهی دید و گریان میشوی روزی
#ادریس_حیدری..شش جوانی
برچسب:
نویسنده: النا شاکری