...مرا مهتاب 1.......
جهانم را به لبخند تو مدیونم
تو میدانی چرا اینگونه مجنونم؟
تمامِ تار و پودم را تکان دادی
تو رفتی و به لبخندِ تو مظنونم
برو ای نازنین اما نمیدانی
دلم خون شد زبعد از تو چه مغبونم
سراغت را گرفتم از شبِ تارم
مرا مهتاب میشناسد که محزونم
دوباره آمدی یک شب بخواب من
نپرسیدی چرا اینگونه دلخونم
برایم خاطره هستی و میدانی
گذشت عهدی که بستی و پریشونم
به سِحرانگیزیِ عشقت قسم خوردم
هنوزم من نفهمیدم که افسونم
کجایی؟ ساغرِ شبهای مِی گونم
بده یک بار دیگر جامِ گلگونم
من و اشکی که می بارد از این دیده
خدا میداند از دردِ دو چشمونم
مرا بشناس شیرینی ،،منم اِدریس
که در آن کوهِ بیستونِ تو هجرونم
ادریس حیدری...ششجوانی
شعرِ شش جوان
+ نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در جمعه یکم دی ۱۳۹۶ و ساعت 14:16 |
برچسب:
نویسنده: النا شاکری