........... مرا بشناس .......
گذشت نیمی از این عمرم به شبها
چه دوران خوشی مانده به دلها
من و یاد ِ تو و آن نور مهتاب
هنوزم میزند سو سو به یادها
سکوت ِ شب مرا یاد تو آورد
از این سینه زداید بار ِ غمها
مرا بشناس ای آواره ی شب
نشستم گوشه ای تنهای تنها
چه میخواهی از این حالِ خرابم
تو هم بگذار و بگذر بعضی وقتها
پشیمان میشوی حالا که رفتی
نشسته بر دلت اندوه و دردها
تمامِ حرفها در سینه ام ماند
تو بشنو قصه ام فردا و بعدها
تو را دیگر نمیخواهد دل من
ولی میبارد این چشم گاهی وقتها
#ادریس_حیدری..ششجوانی
شعر شش جوان
+ نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 11:36 |
برچسب:
نویسنده: النا شاکری