............... مهتابی و من ....
هرگز به تو دستم نرسد ماهِ بلندم*
اندوه بزرگیست اگر بی تو بخندم
بر موی تو دستی زدم آرام گرفت دل
بر باد مَده زلفِ سیاهت که ببندم
گیسوی تو افتاده در این قاب نگاهم
پس رویی مگردان که به دُورِ تو بگردم
افسونِ نگاهت شده ام ، دردِ گرانیست
مجنون و گرفتارِ تو و زلفِ کمندم
امشب نظر افتاد به آن قامتِ رعنا
گیسوی تو را دیدم و آن یالِ سمندم
آهویِ خرامان مکن آشفته دلم را
بیمارم و اُفتاده به کنجی پرِ دردم
من ماندم و این جسمِ نحیفم مددی کن
با حالِ خراب این شب و روزها بِدردم
تو بخوان شعر ِ غم انگیز مرا یادم کن
به فراق تو اسیر و به نگاهت بندم
تو سفر کردی و رفتی ولی من اول راه
بار خود بسته ام و بار دگر بر بندم
گذرم خورد به آن کوچه که تنها بودی
چند قدم رفتم و گفتم بخدا برگردم
رفتم از قبله ی هشتم که بَراتم گیرم
گفتم آقا به ضریح پارچه ی سبز می بندم
تو به ظاهر نظر انداز بر این برکه ی دل
گل بروید ولی از عمقِ ِ تنم می گندم
دل اگر سوخت از آن شعر و غزل میبارد
مثل یک گل به کویر است که من آوندم
بنشین در برم ای دوست غزل بسیاراست
سینه ام شرح فراقیست به آن آکَندَم
شهریار امشب اگر سازِ دلم با دل توست
باز ادریس غزل گوید و شعر می بندم
ادریس حیدری....ششجوانی
گروه شعر شش جوان
+ نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 20:17 |
برچسب:
نویسنده: النا شاکری