کلبه ی عشق
بیهوده نگردید به تکرار در این شهر
مهتاب مگر روی سرش بُرقعه ندارد
این قافله می آید و از پشت سر او
یک ساربان اینجا دگر حُجره ندارد
شیرین چه کند در غمِ فرهادِ عزیزش
آن عاشقِ دیوانه که یک کلبه ندارد
عشق آمد عجبا هردو جهان بر هم زد
آدم به حوا گفت برویم توبه ندارد
برخیز از این گور به میخانه نظر کن
این قبرِ تُهی خلوت و یک مُرده ندارد
معشوق اگر دید و پسندید تمام است
این عشق لهی به خدا خطبه ندارد
گر طالبِ عشقی نظری سوی خدا کن
در جرگه ی مستان بِنشین کُشته ندارد
حیرانم از این عشق و دگر چاره نباشد
ادریس بخوان این غزلت نکته ندارد
#ادریس_حیدری...ششجوان
برچسب:
نویسنده: النا شاکری