دگر دست از سرم بردار ای دل*
به حال خود مرا بگذار ای دل*
سحر شد آمدی با ناله و غم
زچشمانم کنی دیدار ای دل
فغان از عمرِ رفته داد از این دل
بدور از یارم و گلزار ای دل
بزن نی زن دلم غم دارد امشب
تنم جامانده در نیزار ای دل
دراین دنیای دون آواره گشتم
چنین سرگشته و بیزار ای دل
خریدارم نشد آن دلبر ناز
شدم درمانده ی بازار ای دل
دلم فرسوده حالم زار گشته
گلی پژمرده در مردار ای دل
چنین باور نداشتم بیکس وتنها
کویرست سینه ام شن زار ای دل
قسم خوردی به ادریس بی تو هرگز
مکن با من چنین آزار ای دل
ادریس حیدری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری