چهرها دیدم همه گلگون بود
حرفها در سینه ایی محزون بود
قصه ی شیرین و فرهاد راببین
اصل قصه داغِ یک مجنون بود
هرچه میگویم زبانِ عشق بُوَد
آخر هر قصه ایی افسون بود
عشق درمان میکند دردِ مرا
این طبیب درمانِ اَندَروون بود
هرکه را دیدی فغانی میکند
دیده اش برناکسی مظنون بود
عاشقان شب زنده داری میکنند
سخت باشد هرکه غم افزون بود
هرکجا گشتم ندیدم خنده رو
هردلی دیدم تمامش خون بود
هفت خوانِ عشق رامن خونده ام
خوان به خوان رفتم ناموزون بود
راهِ عشق درسینه ها پیدا شده
آنچه بود درپیش و پیرامون بود
قصه ی ادریس به پایان میرسد
گر مرا دیدی بگو هامون بود
سرآینده ادریس حیدری
برچسب: گلگون,
نویسنده: النا شاکری