..... همنشین غریب
من نمیخواهم بگویم شعر و بی تابت کنم
یا بخوانم از غم و از بیکسی داغت کنم
روبه روی من بیا بنشین ببینم چهره ات
تا نگاهی بر لب و بر چشم پر آبت کنم
می زنم پیمانه در پیمانه تا مستت شوم
با شراب عشق میخواهم که سیرابت کنم
دین و دنیا رفته از دستم ،ندارم چاره ایی
معبدی باید بسازم یا که محرابت کنم؟
من پریشان و تو گیسو را پریشان کرده ای
سر به روی شانه ام بگذار تا خوابت کنم
شب رسید ومانده ام من با دل دیوانه ام
کاشکی امشب بیایی دیده بر راهت کنم
بُگذر از شرم و حیا آخر (غریبی) تا به کی
باز اگر دستم بیوفتی عاشقِ زارت کنم
#ادریس_حیدری_غریب.ششجوان
برچسب:
نویسنده: النا شاکری