خرید بک لینک

... غریبم من نمیدانی

تو گفتی عاشقم عاشق شدن را خوب می دانی

ولی با چشم و اَبرویت کمی بازی نمی دانی

تو را میخواهمت کم دلبری کن ناز کمتر کن

نگاهم میکنی و عشق را در من نمی خوانی

تحمل تا به کی ایوب هم صبرش به سر آمد

نشستم تیرِ مژگان را به قلب من بنشانی

در این بازی تو می بازی و حسرت بر دلم باشد

برو خوش باش و خوش بنشین کنار دلبر جانی

شبانگاهان کسی با من، برایم از تو میگوید

برای لحظه ای در خواب خود دیدم که مهمانی

سحر از خواب برخواستم سکوتِ خانه بود و من

نگار من چرا یک شب کنار من نمی مانی؟

تو را دیدم به آن کوچه که عمری را هدر دادم

نگاهت کردم و دیدم به چشمانت که گریانی

وَاین شد قصه ی هرشب (غریبی)با غزل گویم

گذشتم از تو و عشقت بخوان این شعربارانی

#ادریس_حیدری_غریب

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: يکشنبه 10 فروردين 1399 ساعت: 5:26

صفحه بندی