... غریبم من نمیدانی
تو گفتی عاشقم عاشق شدن را خوب می دانی
ولی با چشم و اَبرویت کمی بازی نمی دانی
تو را میخواهمت کم دلبری کن ناز کمتر کن
نگاهم میکنی و عشق را در من نمی خوانی
تحمل تا به کی ایوب هم صبرش به سر آمد
نشستم تیرِ مژگان را به قلب من بنشانی
در این بازی تو می بازی و حسرت بر دلم باشد
برو خوش باش و خوش بنشین کنار دلبر جانی
شبانگاهان کسی با من، برایم از تو میگوید
برای لحظه ای در خواب خود دیدم که مهمانی
سحر از خواب برخواستم سکوتِ خانه بود و من
نگار من چرا یک شب کنار من نمی مانی؟
تو را دیدم به آن کوچه که عمری را هدر دادم
نگاهت کردم و دیدم به چشمانت که گریانی
وَاین شد قصه ی هرشب (غریبی)با غزل گویم
گذشتم از تو و عشقت بخوان این شعربارانی
#ادریس_حیدری_غریب
برچسب:
نویسنده: النا شاکری