از عطش مینالد این گل قطره ایی هم آب نیست
آن عمویم را بگویید تا بیاید پس چه شد؟
اینکه جاری درفرات است ای عموجان آب نیست؟
عمه جان برگرد من می ترسم از این حرمله
ترسی از کشتن ندارد قید یک پرتاب نیست
پس کجا رفت تازه داماد آن علی اکبرم
عمه جان آن خیمه را بنگر ببین او خواب نیست
وَه چقدر تاریک و رعب آور شده خواهر ببین
آسمانت ای خدا امشب چرا مهتاب نیست؟
عمه جان بابا چرا ساکت نشسته گوشه ایی
وقت جنگ است و شهادت پس چرا بیتاب نیست
این ابالفضل است عمویم پس چه شد دستان او
روی زانویش نشست فریاد زد ارباب نیست؟
یک نفر می آورد آن کودک شش ماهه را
او گلویش زخمی است کو مادرش ، رباب نیست
من چه می بینم لبش خندان گلویش غرق خون
عمه امد گفت عزیزانم دگر او خواب نیست
#ادریس_حیدری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری