تو و عشق آتشینت به نظر سراب ماند
چو ندارمت چه گویم که شبیه خواب ماند
تو به دل نشسته ایی و نتوان تو را برون کرد
پس از این برای من هم زتو یک نقاب ماند
چه خیالِ باطلی شد به تو دل سپرده بودم
به گمان چنین نمودی که لبت شراب ماند
همه هستی ام فنا شد که شبی تو را بگیرم
به بغل فشردم اما به سحر حباب ماند
بِگُذار مرهمی بر ، جگرم که از فراقت
به دو دیده ی حزینم غم و درد و آب ماند
غمِ عشق آن نگارم شرری به جان ما زد
همه شب به بزم عاشق شبِ شعر ناب ماند
#ادریس_حیدری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری