یارب مخواه اشکی ، دامان من بیفتد
فصلِ بهارِ عمرم ، پایان من بیفتد
امشب خیال رویت دل می برد زجانم
اشکی زدیدگان و مژگان من بیوفتد
یک غنچه ایی نهادم بر طُره یِ قشنگت
آهسته تر نبینم ، ریحان من بیفتد
بعد از شبِ جدایی من ماندم و نگاهت
کاری نکن از این دل ایمان من بیفتد
حرفی به سینه دارم ناگفته بهتر آنست
راضی مباش دردی بر جان من بیفتد
#ادریس_حیدری.
برچسب:
نویسنده: النا شاکری