
چهرها دیدم همه گلگون بودحرفها در سینه ایی محزون بود قصه ی شیرین و فرهاد راببیناصل قصه داغِ یک مجنون بود هرچه میگویم زبانِ عشق بُوَدآخر هر قصه ایی افسون بود عشق درمان میکند دردِ مرااین طبیب درمانِ اَندَروون بود هرکه را دیدی فغانی میکنددیده اش برناکسی مظنون بود عاشقان شب زنده داری میکنندسخت باشد هرکه غم افزون بود هرکجا گشتم ندیدم خنده روهردلی دیدم تمامش خون بود هفت خوانِ عشق رامن خونده امخوان به خوان رفتم ناموزون بود راهِ عشق درسینه ها پیدا شدهآنچه بود درپیش و پیرامون بود قصه ی ادریس به پایان میرسدگر مرا دیدی بگو هامون بود سرآینده ادریس حیدری +نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت16...
ادامه مطلب