
ای دل خبر داری توازاین دیده نم دارمن بایدببیندیک طبیب این سینه تب دار من اُفتان وخیزان میرود این عاقلِ درمانده سر دیوانه پندارن مرا با دیدن رفتار من درمان نمی خواهم بیا بالین سرتابنگرم منت گذار در کلبه ام بر دیده بیمار من یک شب بده دستان خودآرامشِ جانم توی جای دگر پیدا نشدهمچون تویی راز دار من این جان ناقابل فدای ....قدِ رعنای تو باد بایدکه هر روز بنگرم، برآن گلُ و گلزار،،من راهَت جدا با دیگریست امابگو یادت کجاست؟ هرگز خیال بد نکن تا بنگری کردار من وصف خیالت رابه شعرآورده ام هرشب بیا بفرس خیالت را شبی ،،بردیده ی بیدار من صدچین به گیسویت زدی ماهی شدی ای نازنین دیگر نمیخواهد مپوش آن پیرهن گلدا...
ادامه مطلب